به من نگاه كن
به من نگاه کن به نام خدا مریم فریدی
ازپله ها بالا می روم. صدای کشیدن قابلمهای بزرگ برروی موزایکهای کف حیاط اعصابم را بهم می ریزد. به اتاق می روم. دخترگوشه
سفره عقد را چین می دهد. با لبخند می گوید:"طبقه پایین چه خبره؟"
شانه هایم را بالا می اندازم:"نمی دونم كلاغهااومدن برای فضولی."
دختردستش را جلوی دهانش می گیرد:"کلاغ کیه؟"
-"خوب همین زنهای چادری رو می گم که ریختن طبقه پایین."
-"آها...ازاون لحاظا می گی!"
می دانم دختردروغ می گویدوفهمیده بود منظور من چیست. دندانهایم ناخودآگاه بهم می خورد. دخترگردوهای نقره ای که مثل کوه درست
كرده توی سفره می گذارد. به طرف کمد می روم. عکس تورا نگاه می کنم. به درخت گردو تکیه زده ای. چشمهای سیاهت ازخنده برق می زند. یادش به خیرهمیشه جمعه ها توی باغ پدربزرگ جمع می شدیم. هنوزبوی چوبهایی که روی آنها غذا درست می کردیم به خاطر دارم. صدای جیغ بچه ها که توی باغ به دنبال هم می دویدندهمه جا را پرمی كرد. من وتو دورازچشم همه می رفتیم ته باغ. جایی که درخت گردوی محبوبمان، آنجا بودو کنارجوی آب می نشستیم. من برگهای درخت گردو را بومی کردم و تومی رفتی بالای درخت، گردوهارا پرت می کردی طرف من. حتی یک بارپایت شکست ومجبورشدی پلاتین بگذاری. همه روی پای گچ گرفته ات چیزی می نوشتند. هرچه منتظرشدی، هیچی ننوشتم وخودت روی آن نوشتی"گل سرخ وسفید ارغوانی، فراموشم نکن تا می توانی."
نفسهای گرم دختررا روگردنم حس می کنم. برمی گردم. با دستپاچگی می گوید:"عکس شاه دوماده؟"
عکس را به او می دهم:"آره، توباغ بابا بزرگم گرفتیم."
لبخند از صورتش محو می شود. آب دهانش را قورت می دهد:"چقدرجوونه! چندسال اختلاف سن دارید؟"
آیینه را مقابلم می گیرم. به چروک گوشه ی چشمهایم نگاه می کنم. می پرسم:" خیلی پیرم؟"
دختر بلافاصله جواب می دهد:" نه، نه، سوتفاءهم پیش نیاد، این دوره وزمونه سن مهم نیست. مهم اینه که دلهاتون باهم باشه."
سروصدای توی حیاط بیشترمی شود. به طرف ایوان می روم. دندانهایم بهم می خورد. به پایین نگاه می کنم. علاوه برکلاغهای فضول عده ای مردهم، به آنها اضافه شده اند. ریسه ی لامپ ها را توی حیاط وصل می کنند. می خواهم برسرشان فریادبزنم. یکی ازآنها که لباس سربازی پوشیده برمی گردد. نگاهم می کند. شبیه تواست. پشت لبهایش کمی سبزشده. دلم نمی آید به او چیزی بگویم. به یاد تو می افتم آن روزی که می خواستی بروی سربازی. از پشت پنجره تورادیدم. موهای مشکیت را کوتاه کرده بودی. درلباس جدید قد بلندتر به نظر می رسیدی. پرده را رها کردم. دویدم توی حیاط. نزدیک شدی. ندانستم، چرا محکم دررا بستم. شاید نمی خواستم، صدای قلبم را که تند، تند می زدبشنوی. تکیه دادی به در. صدای نفسهایت را می شنیدم. آهسته گفتی:" دخترخاله دوستت دارم."بغض گلویم را گرفته بود. هیچی نگفتم با صدای گرفته ای گفتی:"منتظرم بمان!" بی صدا اشک ریختم. دررا بازکردم، تا به تو بگویم:"تا آخر دنیا منتظرت می مانم."اما رفته بودی.
به اتاق برمی گردم. دختر گلبرگهای گل سرخ را ازهم جدا می کند. قلبم ازجا کنده می شود. شاخه ای ازگل را، دستم می گیرم. به کیک وسط سفره خیره می شوم. روی آن نوشته "پیوندتان مبارک." دندانهایم بهم می خورد. سوزشی رادردستم احساس می کنم.
دختر با فریاد می گوید:"حواستون کجاست؟"
به دستم نگاه می کنم. خون انگشتم، سفره عقد را قرمز کرده. دختر ازتوی کیفش چسب زخم را بیرون می آورد:"ببخشیدسرتون داد کشیدم...ازدستم ناراحتید؟"
لبخند می زنم :" نه، چرا ناراحت باشم. از صبح تا حالا داری زحمت می کشی."
دختر کیفش را برمی دارد. ومی گوید:"طبقه پایین با شمانسبتی دارند؟"
انگشتم درد می کند. آن را دردهانم می برم :"نه، برای چی می پرسی؟"
-"آخه دورتا دورحیاط رو صندلی چیدن. گفتم شاید برای شماست."
-"برای من، نه، کسی رو ندارم."
دخترکنارم می نشیند. به چشمهایم خیره می شود ومی گوید:"راست، راستی کسی رو نداری؟"
بلند می شوم. دستهایم را ازهم بازمی کنم ومی گویم:"دیدی چه قدرخونمون بزرگه، اما هیچکی توش نیست. من تک وتنهام. می دونی چرا؟
زمانی که تو به دنیا نیومده بودی، همه ی خانوادموتو بمبارون ازدست دادم."
دختربلند می شود. سرش را پایین می اندازد ومی گوید:"متاسفم، نخواستم ناراحتتون کنم."
به حیاط می روم. نمی خواهم اشکهایم را ببیند. به شمعدانیهای سرخ کنار حوض نگاه می کنم. زانوهایم می لرزند. تمام تنم بی حس شده اند
دستپاچه ام، می ترسم به موقع به کارهایم نرسم. فکر دیدن تو، تمام وجودم را پر کرده. می خواهم با تو باشم. حتی برای یک لحظه، اما
همه می گویندنمی شود. پاچه های شلوارم را بالا می زنم. حیاط را آب پاشی می کنم. شلنگ آب را روی درختها وگلهای باغچه می گیرم. دورتا دورحیاط را صندلی چیده اند مثل آن روز که عروسی عمو بودومن وتو روی تمام صندلیها آدمسهای جویده شده چسباندیم. ما حتی به
به مادربزرگ هم رحم نمی کردیم. ظهرهای تابستان که اوخواب بود. مرغ وخروسها را ازپنجره به اتاق مادربزرگ می انداختیم وفرار می کردیم اتاق پدربزرگ. اوهم مثل همیشه با کت بلند وشلوراک، کناربخاری می نشست ومی گفت:"سردمه...سردمه..."
من وتو به او می خندیدم. عصایش را بلندمی کردوبه طرف ما می آمد. می دویدیم. زیرچادرمادربزرگ قایم می شدیم. خانه با این همه شلوغیش یکدفعه خالی شد. تونبودی که ببینی چطورتنها شدم. همان روزی که پدربزگ سکته کرد. همه رفتند بیمارستان. من نرفتم. هواپیماهای عراقی به بیمارستان هم رحم نکردند. همه رفتند ومن ماندم. هرکس ازدورمی آمد دلش برایم می سوخت. ازمن می خواستند که با آنها زندگی کنم. من قبول نکردم. می دانی چرا؟ به خاطر تو. بعد ازآن بود که این کلاغهای فضول به اینجا آمدند. می گویند زندگی جایی برای نداریم. من هم دلم سوخت، گذاشتم طبقه پایین بمانند.
زنهای چادرسیاه از پشت پنجره نگاهم می کنند. احساس می کنم روی مغزم نوک می زنند. شلنگ آب را رها می کنم. می گویم به جهنم،
بگذارگونیها ی برنجشان خیس شود. مراسم آنهابه من ربطی ندارد. به اتاق می روم. لباسهایم را عوض می کنم. صدای زنگ درکلافه ام
می کند. ازپله ها پایین می آیم. دررا بازمی کنم. پسر بچه بشقاب حلوارا دستم می دهد. دلم می لرزد. دررا محکم می بندم. به پنجره نگاه می کنم. کلاغها نیستند. بشقاب را پشت درخت قایم می کنم. ازپله ها بالا می روم. نفس نفس می زنم. دکترگفته باید ازپله ها بالا نروم. می گوید
"قلبم بزرگ شده." هیچکس نمی داند چرا؟ اما من می دانم، زیرا همیشه دررویاهایم، تورا با چهار بچه دراو جای داده ام.
دختر قرآن را جلوی آیینه وشمعدان می گذارد .می گوید:" خوشبخت بشی، ایشاالله."
اشک چشمهایم را پرمی کند. سرم را به نشانه تشکر تکان می دهم. لباس عروس را دستم می دهد. لباس را می پوشم. ازمن کمی فاصله
می گیرد. با دقت نگاه می کند. می گوید:" می شه بپرسم چه ورزشی می ری؟ اندامت حرف نداره!"
به اندام چاق وسفید او نگاه می کنم. می گویم:" تو عمرم، هیچ ورزشی نرفتم."
اونمی داند بعد ازرفتن تو، به زور لب به غذا زده ام وآنقدرگریه کرده ام که چشمهایم ازپشت شیشه می تواند به عکس تو نگاه کند. همیشه با خودم فکر کرده ام حالا تو چه کارمی کنی؟ غذا می خوری؟ جایت راحت است؟
دختر موهایم را روی سر جمع می کند. چند تار ازموهایم را جلوی صورتم می آورد. تاج زیبایی روی سرم می گذارد. آینه را مقابلم می گیردومی گوید:"موهاتو چرا رنگ نزدی؟"
-"موهای سفیدم توذوق می زنه؟"
-"نه می گم اگه رنگ می زدی بهتربود، چه می دونم رنگ چشات، عسلی می زدی. خدایی تا حالا عروسی به سادگی شما ندیدم. اگه برید
دردانشگاه وایسید می بیند دخترا چه موهایی رنگ زدن..."
دیگرحرفهای دختررا نمی شنوم. انگارهمین دیروز بود که خبرقبولی دانشگاهت را مادرت به من گفت. باید برای مدتی ازهم دور می شدیم. روی لبه حوض نشستم. کنارم نشستی وگفتی:"این که ناراحتی نداره. اندازه یه چشم بهم زدنه ، زود برمی گردم." سرم را بلند نکردم. می دانستم، اگر چشمهایت را ببینم گریه می کنم. قطره ای روی صورتم چکید. به آسمان نگاه کردم. هوا آفتابی بود وتو رفته بودی. نیستی که به تو بگویم. صدبارچشمهایم را بهم زدم اما تو برنگشتی.
دخترازسفره عقد فاصله می گیردوبا دقت به سفره خیره می شود. جای چند چیزرا عوض می کندومی گوید:"خوشگل شد؟"
-"آره، خیلی ایشاالله عروسی خودت."
-"اوووه، کو تا عروسی من. هنوززوده."
دختربا دقت سرتا پایم رانگاه می کندومی گوید:"طلاهاتوننداختی؟"
طلاها را ازکشوی میزم بیرون می آورم. دخترنگاهی به آن می کندومی گوید:" سرویست خوشگله، ولی خیلی قدیمیه ها!"
گردنبند را نگاه می کنم. آن روز سر زده به خانه شما آمدم. می خواستم غافلگیرت کنم. به اتاقت آمدم وقتی گفتم:"سلام "با عجله زیر فرش چیزی قایم کردی. مادرت صدایت زد. زیر فرش را نگاه کردم. پلاکت بود که یک برجستگی تازه پشت او کنده بودی. آن را زیر فرش گذاشتم. وارد اتاق شدی. جعبه ای دستم دادی گفتی:" ناقابله، ازجبهه برگردم، یه جشن مفصل می گیرم."
ازخوشحالی دور خودم چرخیدم. لبخندزدی گفتی دوست داری مرا در لباس عروس ببینی وامروز همان روزاست.
دندانهایم روی هم می خورد. موهایم را روی شانه هایم رها می کنم. دختر با اعتراض می گوید:"جمع بهتربود!"
نمی شنوم. قلبم تند ،تند می زند. دسته ای ازگلهای سرخ را برمی دارم. به سینه می فشارم. بوی تورا می دهد. بیرون می آیم. به رویای
با تو بودن فکر می کنم. من وتو با هم، زیر یک سقف، با چهار بچه که همه شبیه تو هستند. بی قرارم، قدم می زنم. بوی عطر گل محمدی می آید. نفس عمیقی می کشم. پس تو آمدی. با عجله ازپله ها پایین می آیم. به کوچه می روم. صدای کِل زنهای چادرسیاه، با صدای مارش نظامی درهم می آمیزد. درمیان بهت مردم به طرف تو می آیم. ازپشت قاب شیشه ای به من نگاه می کنی. خودم ازآنهاخواستم که اول تورا
به خانه بیاوردند وبعد به خاک بسپارند. آخرتو بعد ازده سال به خانه برگشته بودی. تورا من تشخیص دادم. ازشکستگی پایت. ازپلاکی که پشت او اسم مرا کنده بودی. حالا درکنارم هستی. به قاب عکست نزدیک می شوم. با صدای آرامی می گویم :" به من نگاه کن، درلباس عروس زیبا شده ام؟"
.
مریم فریدی
مرداد 89