جهنم                            به نام خدا                     مریم فریدی                                                       

  نیما شلنگ آب را روی گلها می گیرد.  چند قطره آب روی صورتم می خورد. می گویم:"خیس می شم...اِ... نکن نیما،  بدم می یاد!" شلنگ را مستقیم طرفم می گیرد . تمام لباسهایم خیس می شود. پروانه جیغ می کشد بالا وپایین می پرد. وقتی می خندد موهای دم خرگوشیش تکان می خورد. می گوید:"آفرین بابای خوبم. مامانو خیس کن." داد می کشم :"بسه دیگه، خیس شدم." نمیا بدترمی خندد ومی گوید :" هوا گرمه می خوام خیست کنم."صادق ازپشت سر، پارچ آب یخ را روی سرنیما می ریزد.  نیما شلنگ را زمین می اندازد. رگهای گردنش با لا می آید. انگشتش  را به نشانه تهدید طرف صادق می گیرد :" تاوقتی این تو خونس برنمی گردم."به طرف درمی رود.  پروانه عروسکش را بغل می کند. می دودم دنبالش:"نیما صبر کن، صادق منظوری نداره، شوخی می کنه. " دست پروانه رامی گیرم:"تو کجا می ری؟" پروانه،  زبان درمی آورد. پشت نیما قایم می شود. لای درمی ایستم. :"تورو خدا نرو! می گی چه کارکنم؟" نیما  دست پروانه را می گیرد. دستم را کنارمی زند :"تا حالا تحمل کردم، ولی حالا دیگه نمی تونم. خسته شدم سحر. خسته،  می فهمی؟" ازدربیرون می رود. به کوچه می روم. :"اگه منو دوست داری نرو."نیما دادمی کشد:"دیگه دوست ندارم." دررا می بندم. پشت درسرمی خورم زمین.  سرم را میان دستهایم می گذارم. جیغ می کشم:"به جهنم دوستم نداری!" صادق فرار می کند. می رود پشت بام.می گویم:"بیا پایین!"دستش را سایبان قرار می دهد وبه  آسمان نگاه می کند. می گوید:"هواپیماهای عراقی دارن می یان."صادق سرش را به طرف آسمان می گیرد. نوک چهار انگشت دست راستش را روی لبهایش می گذاردومی گوید:"دوووووووو... دووووووو." 

 به آسمان نگاه می کنم. آفتاب وسط آسمان خودش را پهن کرده. به آشپزخانه می روم.  پیچ رادیورا روشن می کنم. صدای آژیرقرمز و صدای اذان مسجد باهم یکی می شود. نمی دانم نمازبخوانم یا به زیرزمین بروم. گاز را خاموش می کنم. قیمه حسابی جا افتاده. صدای انفجاری ازدورمی آید.می ترسم.  باید زودتر چادر بپوشم وبه دنبال آنها بروم. دلم شورمی افتد. صدای انفجاربعدی نزدیک تراست.  گریه ام می گیرد. چرا گذاشتم بروند.با انفجار بعدی،  پرت می شوم گوشه ی آشپزخانه. خانه مثل گهواره تکان می خورد. شیشه ها ی پنجره ها می ریزند زمین.  دست روی سرم  می گذارم.  صدای انفجارهای پشت سرهم آنچنان نزدیک است که گوشم برای لحظه ای هیچی نمی شنود. فکرکنم چهاراه را بمباران کرده اند. همه جا را دود وخاک می گیرد. می خواهم بلند شوم. پایم درد می کند. مچ پای راستم پیچ خورده. صدای رگبارضد هوایی پشت سرهم می آید.  هواپیماهای عراقی برای لحظه ای پایین می آیند. تمام خانه می لرزد. گوشهایم را می گیرم. اول صدای سوتی می آید. بعد انگاری زلزله آمده، خانه خراب می شود روی سرم.  چشمهایم هیچ جا را نمی بیند. آنقدر جیغ کشیده ام که صدایم بیرون نمی آید. باید دنبال نیما وپروانه بروم. دست به زمین می گیرم  بلندشوم. ناگهان شی ء تیزی توی رانم چپم فرو می رود. تمام بدنم داغ می شود. دست به رانم می کشم وآن رانزدیک چشمهایم می گیرم. خونیست. داد می زنم :"خون، خون...وای خدای من، وای خدای من."با صدای بلندی گریه می کنم.  غبار کم رنگ ترمی شود. نگاه می کنم همه چیزجا به جا شده. انگاری قیامت را که می گویند همین است.  چیزی معلوم نیست. اما رانم مثل گوشت قاچ شده و دهان بازکرده. درد امانم را بریده.  روسریم را محکم  بالاتراززخم می بندم.  بی وجدانها این بارکوچه ی مارا زده اند. صدای انفجار بعدی کمی دورتراست.خانه کمتر تکان می خورد. مثل آن روز که خانه کمی تکان خورد. به نیما گفتم:"اگه امروزخونه تکون خورد، فردا روسرمون خراب می شه." نمیاخندید:"مگه می شه خونه تکون بخوره. من که تا حالا  نشنیدم !" ظرف میوه را جلویش گذاشتم: "تو رو خدا نیما  بیاهمین فردا  ازاینجا بریم!" نیما سیبی برداشت"نچ، یعنی  نمی شه."بغض گلویم را گرفته بود. نزدیکش نشستم وگفتم:" با این لج بازیت زندگی روبهم جهنم کردی."نیما خندید ورفت با پروانه توپ بازی کرد. همیشه همین طوراست حرص مرا درمی آورد. هفت سال است که این اخلاقش را تحمل می کنم. به پایم نگاه می کنم. خون ازروسری بیرون زده. ولی زخمش زیا د عمیق نیست. اگر پای دیگرم پیچ نخورده بود حالا به راحتی دنبالشان می رفتم. اصلا چرا من دنبال آنها بروم هرجا رفته برمی گردد. اما نه نیما لج بازاست. باید دنبال پروانه بروم.   خودم رامی کشانم  طرف درب ورودی. انگاری یکی دیوارآشپزخانه را برداشته وقابلمه ها را پرت کرده وسط پذیرایی. عکس صادق ازتوی قاب درآمده.