نقد رمان ایراندخت                                               بهنام ناصح

                           

رمان ایراندخت رمانی است که تاریخ مصرف ندارد. گرچه ازگذشته ای بسیاردور حکایت می کند اما نمونه ی آن را درزمان خود وحتی درزمانهای آینده می توان دید.

رمان  داستان دوخانواده ازدو طبقه ی اجتماعی متفاوت است. ایراندخت از خانواده ای فرودست، که تنها دغدغه ی آنها سیرکردن شکمشان است وخانواده ی روزبه ازخانواده ی بزرگان  محسوب می شود، که دغدغه ی آنها پیروی نکردن روزبه ازآیین گذشتگان است. دراین رمان به طورموازی زندگی این دو خانواده را می خوانیم وبا هریک ازشخصیتهای داستان آشنا می شویم.

رمان به شیوه ی کلاسیک نوشته شده و درونمایه ی آن عشق است. چه عشق زمینی که ایراندخت با اوروبرومی شودو چه عشق خدایی که روزبه دنبال او می رود. با توجه به پرداخت قوی نویسنده  رمان خوش خوانی است وخواننده را به دنبال خود می کشاند.

رمان به شیوه ی دانای کل نوشته شده که این امتیازرا به نویسنده می دهد به راحتی به ذهن هریک ازشخصیت های داستانش برود.

این رمان به دلیل شخصیت پردازی قوی که دارد خواننده رامجذوب خود می کند وخواننده به راحتی با آن همزاد پنداری می کند.

ایراندخت که داستان با اوشروع می شود دختری است عامی  که برای امرار معاش  سبد بافی می کند و تنها دل خوشی اودیدن روزبه ازدریچه ی کوچک اتاق است. اما با رفتن روزبه ونزدیک شدن به بدخشان پدرروزبه، ازآن حالت سادگی بیرون می آید وبا یاد گرفتن خواندن ونوشتن دریچه ای جدید ازجهان هستی پیش رویش نمایان می شود واو هم به دنبال کشف وشهود ذهنی می رود. تا جایی که بدخشان درمقابل پاسخ سوالهای اومی ماند.درصفحه ی 176می خوانیم"بدخشان هم ازاین همه هوش وذکاوت ایراندخت درتعجب بود.

برایش وقت می گذاشت وبا حوصله به سوالاتش جواب می داد وگاهی هم ازپاسخ به سوالاتش عاجزمی شدویا ازپس استدلال های اوبرنمی آمد. درچنین مواقعی شانه بالا می اندخت وبه فکرفرومی رفت."

ماه بانو مادرایراندخت زنی است که برای خوشبختی دخترش دست به هرکاری می زند. حتی پیش مغ می رود که بخت دخترش را با نوشتن دعا تغییردهد. دلواپسی های ماه بانو را با ذره، ذره  وجودمان احساس می کنیم که چگونه می خواهد دخترش راخوشبخت کند ونمی تواند.

روزبه شخصیتی است که متحول می شود. بحران اززمانی آغاز می شود که روزبه نمی خواهد ازآیین گذشتگان پیروی کند. به همین خاطر برای یافتن حقیقت، مجبوربه ترک دیارمی شود. سفراورا ازجوانی خام به مردی پخته تبدیل می کند.(صفحه ی 131)

روزبه کسی است که به دنبال حقیقت می رود. همان حقیقتی که انسان اززمان پیدایش به دنبال او بوده است.

روزها فکرمن این است وهمه شب سخنم                                  که چرا غافل ازاحوال دل خویشتنم

ازکجا آمده ام، آمدنم بهرچه بود                                             به کجا می روم آخرننمایی وطنم

بدخشان پدرروزبه کسی است که بعدازیک عمرخدمت به آتشکده دچارتحول می شود. این تحول زمانی بیشترمی شوند که ایراندخت

هم نشین او می شود وازاوسوالهایی می پرسد که اورا وداربه فکرمی کند وپرده ی جهالت ازجلوی چشمانش می افتد.  تا جایی که درصفحه ی 183می خوانیم"اول زرنشت راوارد سلسله مغان کردند وبعد آن را به کلی به دست فراموشی سپردند تا بتوانند اسباب جادوگری وغیب گوی شان را برپا کنند. افسوس که خداوند ازدست پیامران خارج شده وبه دست سیا ستمداران افتاده است."

درمورد شخصیتهای دیگرداستان می توان گفت که آقای ناصح ازهریک ازآنها برای پیش برد داستان به خوبی استفاده کرده. ازگشتاسب که دایی دیوانه ی ایراندخت است که با آوردن خبرهایش اطلاعاتی به خواننده می دهد که درپیش برد داستان نقش خاصی داردویا هژیرکه با حضورکم رنگش ازاوبرای نشان دادن فساد حکومت  استفاده می شود.