دنیا                                                              به نام خدا

نگاهی به اطراف انداخت. برف همه جا را سفید پوش کرده بود. به طرف شمشادها رفت. با دست برفها را کنارزد. با تکه چوبی که پیدا کرده بودزمین را کند. هیچی آنجا نبود. فریاد زد:"نیست!...لعنتی...لعنتی..."

دانه های ریزبرف که درهوا پراکنده بودند به صورتش خورد. دنیا مقابلش ایستاد. با چشمهای سیاهش به اوزل زد. دستهای اورا گرفت وگفت:"بابایی منو یه ذره، سواراون قایق می کنی؟...یه ذره توروخدا."

-"ش...شهربازی تعطیله. یه وخت دیگه می...یارمت."

دنیا پایش را زمین کوبیدوگفت:"الان می خوام!...الان می خوام!...همین الان!..."

-"بابایی...حالمونگیر...بذارحواسم، جم...ع باشه."

دست به زانوهایش گرفت. بلندشد. با دقت به شمشاد روبریش نگاه کرد. هفته گذشته که ازدست مامورها فرارکرده بود، مواد رازیرشمشادها قایم کرده بود. حالا با این همه شمشاد نمی دانست چه کارکند. دنیا موهای فرفریش راکنارزد وگفت:"بابایی گشنمه، یه ساندویج بزرگ برام می خری؟"

با گیجی نگاهی به دنیاکردوگفت:"آره بابا...آره..."

پیرمردنزدیک شد. جاوریش راکنارسطل آشغال گذاشت. دنیا پشت پدرش قایم شد. پیرمردبا مهربانی گفت:"چیه عموجون! ازمن می ترسی؟"

دستش را با لباس نارنجش پاک کرد. ازجیبش بسته ای بسکویت بیرون آورد. آن را به طرف دنیا گرفت وگفت:"بیا عمو جون!

اینوبگیر...خیلی خوشمزه اس."

دنیا آب دهانش راقورت دادوگفت:"نمی خوام...مامانم گفته ازغریبه ها هیچی نگیرم."

پیرمردگفت:"اگه بابات بگه می گیری؟"

دنیا انگشتش رابه دهانش بردوگفت:"آره."

بسکویت را دردست دنیا گذاشت. رو به مرد کردوگفت:"بابا، بگو بگیره."

-"راست می...گه بابا، بگیر."

پیرمردگفت:"دخترگلم، مدرسه نرفتی؟"

دنیا بسکویت را گرفت وگفت:"من هنوزکوچولوم، مامانم می گه دو سال دیگه می رم."

دنیا به طرف صندلی رفت. پیرمرد نگاهی به آسمان کردبارش برف تندتر شده بودبا عصبانیت گفت:"آخه مرد حسابی! تو این سرما بچه رو بیرون آوردی که چی؟ نمی گی سرما می خوره؟"

مردسرش راخاراند. پلکهایش را برای یک لحظه بست وگفت:"یه کم...بازی کنه...می ریم؟"

پیرمرد ازآنجا دورشد. مردروی صندلی روبروی شمشادها نشست. سیگاری روشن کرد. با دقت به شمشادها نگاه کرد. پشت سرهم دورتا دوردریاچه ایستاده بودند. دنیا دستهایش را روی پاهایش گذاشت وگفت:"باباساندویج برام خریدی بریم اونجا، زیراون چیز...بشینیم بخوریم..."

امتداد دست دنیا را نگاه کرد. چشمش به آلاچیق افتاد. برایش آشنا بود. بلند شد. دنیا دست اورا گرفت وگفت:"بابایی...دلم برای مامانم خیلی تنگ شده، منو می بری اونو ببینم؟"

به طرف آلاچیق رفت. دنیا ازپشت کتش را گرفت وکشید. گفت:"منو می بری؟...منو می بری؟..."

به آلاچیق نگاه کرد. دنیا گفت:"مامان گفته می خواد منو ببره پیش خودش."

شمشادشکسته را شناخت. دست دنیا را ول کرد. طرف آلاچیق دوید. چوب را ازداخل جیبش بیرون آورد. شروع به کندن زمین کرد. بسته را پیدا کرد. به اندازه کف دست بود که به چندنایلون پیچیده شده بود. آن را با لباسش تمیز کردوبوسید. خواست آن را بازکند. انگشتهایش یخ زده بود. دستش را زیربغلش برد تا کمی گرم شود. بسته را بازکرد. دنیا نزدیک شدوگفت:"بابایی...این چیه؟"

-"مگه نمی خوای بریم پیش مامانت، خوب برو بازی دیگه."

دنیا ازاودورشد. باخوشحالی مواد را نزدیک بینی اش برد. نفس عمیقی کشیدوسرش را به عقب برد. صدایی توی گوشش پیچید که می گفت:"بکش تا غصه بیکاری یادت بره."اودوباره بو کشید. لبخندی پهنای صورتش را گرفت. صدا دوباره گفت:"به جهنم که ازکارخونه اخراجت کردن." احساس کردسبک شده. بدنش درد نمی کرد. ناگهان حس کرددوبال برای پرواز پیدا کرده. بلند شد. به طرف دریاچه رفت. دنیا را آنجا دید که وسط دریاچه برایش دست تکان می دهد. بعد ناپدیدشد. فکرکرددنیا زیبا شده درست مثل فرشته ها. دوباره نگاه کرد. دنیا مثل ماهی دهانش را بازوبسته می کرد. خواست بلند شودنتوانست. دوباره بوکشید. چشمهای دنیا را دید که بسته شده. احساس کردبایدازبالای ابرها پایین بیایدودنیا را پیش خودش بیاورد. فکرکرددنیا مثل یک توپ توی آب بالا وپایین می رود. بازبوکشید. چشمهایش رابست. صدا گفت

:"بخند...بخند" واوخندید. یکدفعه احساس کرد، ازروی ابرها به پایین افتاد. صدای پیرمرد بودکه فریادمی زد. مردگیج به او نگاه کرد. سرتا پای او خیس بود. چیزی روی دستش بود. فریاد زدوگفت:"مردیکه کثافت...تو یه قاتلی...حیوون ...به تو می گن پدر..."

به جسمی که مقابلش بود نگاه کرد. دنیا  چشمهایش را بسته بود.