قطره ای خون روی آن می افتد. دیگرنمی دانم ازدست صادق چه کارکنم. بیشتروقتها غیبش می زند وقتی هم برمی گردد یا لباسهایش کثیف است یا خونی. اما یک بارکه برگشت ریشش هم خونی بود. ازقیافه اش وحشت کردم وجیغ کشیدم. به اوگفتم:" این چه سرووضعی برای خودت درست کردی؟"با پشت دست دماغش را پاک کردو گفت:" بازار... موشک ...به این بزرگی خورد.  بعد، بعد مردم جنازه ها روجمع می کردن. بعد منم رفتم کمک."

نیما سرش را با انگشت خاراند. برای صادق شکلک درآوردو گفت:"  مگه جنازه زباله است که جمعش کنن! من که باورم نمی شه!"

صادق صاف توی چشمهای نیما نگاه کرد وگفت:"باور کن به خدا، بعد بعد بعد، خودم جنازه ها رو جمع کردم  بخدا."

نیما می خندید وسربه سرصادق می گذاشت. هرچه ازاوخواستم که اذیتش نکند گوش نداد. آخرش با صدای بلند گفت:" ازخدات باشه که با این دیونه دارم حرف می زنم."صادق ازکلمه ی دیوانه متنفراست. دستهایش را مشت کرد طرف نیما ویقه اش را گرفت وکشید :"این حرف بدیه. دیگه نگی.ها..."

 نیما  دست صادق پرت کرد وهرچه ازدهانش درآمد به من وصادق گفت. هرکاری کردم نیما ساکت نمی شد ویکسره بد وبیراه می گفت. خوشبختانه پروانه آمد وازپشت پیراهن صادق را کشیدوگفت:" صادق بیادیگه، مگه نخواستی الاغ بشی؟" پروانه وصادق به حیاط رفتند. به طرف نیما رفتم ودستش را گرفتم. نگذاشت حرف بزنم دستم را پرت کرد ودرب ورودی را محکم روی هم کوبید طوری که تمام شیشه هایش ریختند. حالاهم درب  ورودی ازجا کنده شده وافتاده زمین. نمی توانم ازآن عبورکنم. دردم بیشترشده. اشک وخون باهم قاطی می شود. هرچه جیغ می کشم کسی به دادم نمی رسد. کاشک نیما یا پروانه اینجا بودند. اگرصادق هم بودبازهم خوب بود. همه ی این بدبختی تقصیرنیما است.

 همین چند روزپیش هم اقدس خانم خدا حافظی کردورفت. بدجورترسیده بودم  توی محله تنها خانه ی ما وعموکاظم بقال مانده بود. وقتی به نیما گفتم،  صدای رادیو را بلندترکرد. زن توی رادیو اخبارمی گفت.  کنارش نشستم ازجایش بلند شد ورفت توی حیاط. دنبالش رفتم.  صادق گریه کنان به طرفم آمد.  تکه ای ازآنتن تلویزیون دستش بود:" نگا، نگا بالهای هواپیمای عراقی به این گیرکرده بعد، بعد  اینو کنده."

 آنتن را ازدستش گرفتم :"آنتن برای چته؟"

صادق دماغش را بالا کشید وگفت:" اگه این نباشه دیگه اون خانومه نمی یاد حرف بزنه."

-"بیا اینم پول، برویکی دیگه بخر."

 نیما خندید به طرفش رفت و گفت:"صادق می یای ازاینجا بریم یه شهردیگه؟"

صادق به پول نگاه کردوگفت:"شهردیگه ازاین خانوما نداره.  نمی یام."

  نیما نیشخندی زد وگفت:" وقتی می گم بیا بریم. می گی نه،  اون هیچی نمی فهمه. بخدا مردن براش بهتره اگه بمیره، ما هم می شیم خانواده شهید.  به جون سحر دولت حسابی  بهمون می رسه. بخدا دیگه خسته شدم ازاینکه هرجا می ریم مردم اونو بهم دیگه نشون می دن."

ازدستش عصبانی شدم. داد کشیدم :"به جهنم ازاینجا نمی ریم. یا صادق یا هیچی!" اوهم داد کشید وبه طرفم آمد که مرا بزند. صادق ازپشت سر، دهان نیما را گرفت وگفت:" سرخواهرم داد نکشی ها..."

دلم برای خودم می سوزد. ازوقتی کلاس اول بودم شدم پدرومادرصادق. عموناصرهیچ وقت درحق ما کوتاهی نکرد. اما صادق به من وابسته بود. هرجا می رفتم با من بود. یک روزازعموم پرسیدم چرا خدا پدرومادرم را تو تصادف ازمن گرفت. عموم به من گفت به خاطر اینکه خدا آدمهای خوب را زودترمی برد پیش خودش. ازآن روزبه بعد سعی کردم آدم بدی باشم چون می ترسیدم خدا من را هم ببره وصادق تنها بماند. نمی دانم چه کارکنم شده ام گوشت قربانی که باید بین این دونفرقربانی شوم. اما نه وقتی نیما وپروانه را ببینم می گویم عیبی ندارد صادق بماند پیش کاظم بقال. هروقت هم دلم برایش تنگ شد به اوسرمی زنم. دلم برای پروانه شورمی زند. به هربدبختی که شده ازلای درخودم را می کشانم روی پله های ایوان. نورخورشید مستقیم توی چشمم می زند. دیوارحیاط ریخته. خانه کاملا ویران شده. زخمم ذوق ذوق می کند. خون تمام شلوارم را خیس کرده است. نمی دانم حالا نیما وپروانه چه کارمی کنند. خدا کنند به پناهگاه رفته باشند. نیما همیشه می گفت که تو به من نگفتی برادرت شیرین عقل است. اگرمی فهمیدم ازدواج نمی کردم. دروغ می گوید شب خواستگاری عمویم به او گفت که برادرم شیرین عقل است. اوهم شیرینی را گذاشت توی دهانش وگفت همه چیزرا قبول دارم. ندانستم اوخانه ومغازه را قبول کرده بود نه صادق را. چند ماه که ازازدواجمان گذشت. بنای ناسازگاری را با صادق گذاشت می گفت یا جای من است یا صادق. نمی دانستم چه کارکنم. درست بود که صادق شکلش کمی دیوانه به نظر می رسید. اما تا حالاکه 18سالش شده بود. به هیچکس آزاری نرسانده بود.  صدای رگبارضد هوایی قطع می شود.  درد پاهایم  بدتر می شود. گریه می کنم. جیغ می کشم:" کسی نیست کمکم کنه."صدای آژیرزرد می آید. یعنی خطرهنوزهست.  صادق می آید روی سرم،  موهایش خاکی شده. حتی مژهایش نیزخاکی است. وقتی گریه می کند، ردی ازگل روی صورتش می ماند. چیزی را روی سرم می گیرد. قطره های خون روی صورتم می چکد. چشمهایم را می بندم وقطره خون را پاک می کنم. صادق باگریه می گوید:" من دوربودم. بعد، بعد آقا نیما وپروانه پرواز کردن. خواستم برم بگیرمشون. بعد من دوربودم. بعد اونا رفتن. گریه نکن اینو برات آوردم." صادق دست پروانه راجلوی چشمهایم می گیرد. خم می شود. آن را روی قلبم می گذارد. قلبم می سوزد ودود می شود. صدای هواپیماهای عراقی می آید. صادق می دودبیرون ومی گوید:"دوووووو.. دووووووو." صدای آمبولانس وجیغ من یکی می شود. یکی می گوید:"یه زخمی اینجاست."                  

                                                             مریم فریدی