لنج‌ می‌رفت‌. خون‌ روی‌ پیشانیش‌ ماسیده‌ بود. نه‌ خواب‌ بود و نه‌ بیدار. دریا سیاه‌ شد. انگاری‌ بیدار شد، تو دریا افتاده‌ بود. آب‌ تا گردنش‌ رسیده‌ بود و دست‌ و پا می‌زد. تا چشم‌ كار می‌كرد دریا بود. هر كاری‌ می‌كرد پیش‌ نمی‌رفت‌. شب‌ بود و خشكی‌ دیدار نبود. هیچ‌ چراغی‌ كورسو نمی‌زد. هیچ‌كس‌ نبود. هیچ‌ درختی‌ نبود. او بود و هفت‌ دریای‌ سیاه‌، پشت‌ تا پشت‌ آب‌ ایستاده‌ بود. زهره‌اش‌ داشت‌ می‌تركید: "آهای‌. . ."
فریادش‌ همه‌ را بیدار كرد. خداكرم‌ سیگار می‌كشید.
عبدالله گفت‌: "تا بوشهر خیلی‌ مانده‌؟"
"فردا آفتاب‌ بلنده‌ كه‌ می‌رسیم‌."
نگاه‌ به‌ ساعت‌ كرد. سپیده‌ زده‌ بود.
"اگه‌ باد نیاد می‌رسیم‌."
عبدالله گفت‌: "كی‌ گفت‌ فردا باد می‌آد؟"
"هیچی‌، خودم‌ گفتم‌."
خواب‌ به‌ چشمش‌ نمی‌رفت‌. سیگاری‌ آتش‌ زد. به‌ یاد پسرش‌ افتاد. باز درد كهنه‌ سر باز می‌كرد. همان‌ روز كه‌ نامة‌ خالودرویش‌ آمد، می‌بایستی‌ می‌رفت‌. یك‌ ماه‌ بیشتر می‌شد. نوشته‌ بود: ماه‌بگم‌ را برده‌اند بیمارستان‌، تو هم‌ بیا كه‌ ناخوش‌ سخت‌ است‌، مبادا پشت‌ گوش‌ بیندازی‌.
نرفته‌ بود. روی‌ رفتن‌ نداشت‌. مانده‌ بود كه‌ چه‌ بكند؟ اگر می‌رفت‌ زن‌ خوب‌ می‌شد؟ سال‌های‌ سال‌ خوب‌ نشده‌ بود. می‌دانست‌ كه‌ سوگل‌، زن‌ برزو، ماه‌بگم‌ را تر و خشك‌ می‌كند. می‌بردش‌ كناراب‌ و دوباره‌ از پله‌های‌ خانه‌ بالا می‌بردش‌. خالو درویش‌ هر چه‌ به‌ زبانش‌ می‌آمد، می‌گفت‌: "دخترم‌ را با دست‌ خودم‌ تو چاه‌ انداختم‌. كی‌ به‌ این‌ زن‌ می‌داد؟ رگ‌ مردی‌ توی‌ تن‌ این‌ آدم‌ نیست‌. تخم‌ و تركة‌ فرنگی‌هاست‌."
از درویش‌ بدش‌ نیامده‌ بود. می‌دانست‌ تا دلش‌ پر می‌شد بد و بیراه‌ می‌گفت‌. درد آن‌ بود كه‌ ماه‌بگم‌ توی‌ نوار شروه‌ خوانده‌ بود. همان‌ شب‌ كه‌ صدایش‌ را شنید، دلش‌ تكان‌ خورد. در خانة‌ دوست‌هایش‌ نشسته‌ بود كه‌ زن‌ بنا كرد خواندن‌.
"این‌ كیه‌ می‌خونه‌؟"
مردی‌ كه‌ تازه‌ از ایران‌ آمده‌ بود، گفت‌: "دست‌ به‌ دست‌ بهم‌ رسیده‌."
"كجایی‌ هستی‌؟"
"گناوه‌ییم‌. این‌ هم‌ گویا زنی‌ مال‌ دشتی‌ست‌."
عبدالله دست‌ و پایش‌ را گم‌ كرده‌ بود.
كسی‌ گفت‌: "تو قهوه‌خونة‌ بوشهر صداش‌ را شنیدم‌."
درد كهنه‌ سر باز می‌كرد. چرا هرگز برای‌ او نخوانده‌ بود؟ هیچ‌گاه‌ نمی‌خواند. سه‌سالی‌ كه‌ شب‌ و روز با هم‌ بودند، ندیده‌ بود كه‌ زن‌ بخواند. در این‌ چند سال‌ چه‌ كشیده‌ بود كه‌ توی‌ نوار شروه‌ خوانده‌ بود تا كارگر سبیل‌كلفتی‌ بگوید: "صداش‌ خیلی‌ گیراست‌."
برای‌ عبدالله بدنامی‌ بود و رسوایی‌. پس‌ توی‌ قهوه‌خانه‌ها هم‌ صدایش‌ را شنیده‌اند! شاید خواسته‌ دل‌ او را بسوزاند و این‌ نوار را فرستاده‌ كه‌ آتشی‌اش‌ كند. اگر پا داشت‌ شاید می‌رفت‌ همه‌جا می‌خواند، همچنان‌كه‌ خوانده‌ بود. چه‌ ننگی‌ بود برای‌ مرد! از گشنگی‌ كه‌ نمرده‌ بود. خدر هم‌ آن‌جا بوده‌ و او خوانده‌؟
"بسوزی‌ روزگار، این‌ هم‌ سرم‌ اومد."
شاید كارگرها همه‌شان‌ می‌دانستند كه‌ این‌ صدای‌ زن‌ اوست‌. توی‌ دشتی‌ كدام‌ زن‌ رفته‌ توی‌ نوار خوانده‌ كه‌ او برود؟ چه‌ بود می‌خواند؟ "به‌ ناچاری‌ نهادم‌ بار بر دل‌. . ." دیگر یادش‌ نیامد. می‌خواست‌ از خداكرم‌ بپرسد، دید او خوابیده‌. خون‌ روی‌ پیشانیش‌ ماسیده‌ بود. سرش‌ هنوز درد می‌كرد: "خدایا چه‌ بود می‌خواند؟"
"دگر دست‌ از سرم‌ بردار ای‌ دل‌
كه‌ دیگر مرده‌ این‌ تن‌. . ."
یك‌ سال‌ پیش‌ اگر برگشته‌ بود، خیلی‌ چیزها پیش‌ نمی‌آمد. نمی‌گذاشت‌ خدر به‌ سربازی‌ برود. خودش‌ هم‌ نرفته‌ بود. مگر خدر چه‌اش‌ شده‌ بود كه‌ خواسته‌ بود زود برود كار كند. به‌گوشش‌ چه‌ خوانده‌ بودند كه‌ گفته‌ بود: "پولی‌ كه‌ پدرم‌ بفرستد به‌ درد من‌ نمی‌خورد."
"من‌ چه‌ كرده‌ بودم‌ بوا. . . ؟ بوای‌ دربه‌ درت‌، بوای‌ سیاه‌روزگارت‌، تو دیگه‌ سی‌ چه‌ دل‌مو خون‌ كردی‌؟"
"رسیدیم‌."
به‌ بوشهر نزدیك‌ شده‌ بودند و او هنوز توی‌ خودش‌ بود.
هر كس‌ پول‌ و بار داشت‌ می‌ماند. اما او دست‌ و دل‌ ماندن‌ نداشت‌. به‌ خداكرم‌ گفت‌: "من‌ می‌رم‌ تو قهوه‌خونه‌ می‌شینم‌ تو بیا."
تا از آن‌جا بیرون‌ برود و خودش‌ را به‌ خیابان‌ برساند، چند جا او را گشتند، نكند پولی‌ همراهش‌ آورده‌ باشد. همهمه‌ بود. از میان‌ باربرها و بسته‌ها می‌گذشت‌. از در بزرگ‌ گمرك‌ بیرون‌ رفت‌. مردها كنار پیاده‌رو نشسته‌ بودند، آن‌ها پیش‌ از او رسیده‌ بودند و بار و بسته‌شان‌ هنوز توی‌ گمرك‌ بود. روی‌ چارپایه‌ای‌ نشست‌. مردی‌ چای‌ می‌داد. تا تابستان‌ خیلی‌ مانده‌ بود.
كسی‌ پرسید: "تو كویت‌ روزی‌ چند به‌كارگرها می‌دن‌؟"
عبدالله گفت‌: "روزی‌ چهارصد، پانصد، اگه‌ جوشكاری‌ بلد باشی‌ هزار تومن‌ هم‌ می‌دن‌."
"روزی‌ هزار تومن‌! تو چرا برگشتی‌؟"
"كار دارم‌. زندگی‌ همه‌ش‌ هم‌ پول‌ درآوردن‌ نیست‌."
"چه‌كاری‌ از این‌ بهتر كه‌ آدم‌ روزی‌ چهارصد تومن‌ بگیره‌؟"
قهوه‌چی‌ چای‌ به‌ دستش‌ داد.
همان‌ مرد گفت‌: "اگه‌ جای‌ تو بودم‌، تا صد سال‌ دیگه‌ هم‌ وانمی‌گشتم‌."
یكی‌ دیگر گفت‌: "ما هم‌ اگه‌ می‌فهمیدیم‌ نمی‌اومدیم‌. هفتادهزار تومن‌ داشتم‌، همه‌اش‌ بیست‌ تومن‌ به‌ خودم‌ دادن‌."
"از پول‌ هم‌ مگه‌ گمركی‌ می‌گیرن‌؟"
جوانی‌ كه‌ روبه‌ روی‌ عبدالله نشسته‌ بود گفت‌: "از پول‌ هم‌ می‌گیرن‌."
مردی‌ به‌ عبدالله گفت‌: "این‌ راست‌ می‌گه‌؟"
عبدالله گفت‌: "من‌ پول‌ همراهم‌ نبود كه‌ بگیرن‌."
سر خیابان‌ چای‌ نمی‌چسبید. زود بلند شد رفت‌. چند خیابان‌ و چند كوچه‌، رسید به‌ سواری‌هایی‌ كه‌ از ده‌شان‌ می‌گذشتند. یك‌ زن‌ و دو مرد توی‌ سواری‌ نشسته‌ بودند. دوتا مانده‌ بود پر شود. عبدالله رفت‌ جلو نشست‌. چندتا آشنا كنار دیوار، توی‌ پیاده‌رو، ایستاده‌ بودند. سرش‌ را پایین‌ انداخت‌. یكی‌شان‌ برزو بود كه‌ همین‌ زمستان‌ مردی‌ زنش‌ را بی‌آبرو كرده‌ بود، و خودش‌ تو بندر كار می‌كرد. مردك‌ می‌خواسته‌ كاری‌ بكند كه‌ زن‌ برزو بچه‌دار شود. گویا سر كتاب‌ برداشته‌ بوده‌ و گفته‌ همین‌ شب‌ها مردی‌ به‌ خوابش‌ می‌آید و به‌ تنش‌ دست‌ می‌كشد. آمدن‌ همان‌ و بی‌آبرو شدن‌ همان‌.
نه‌ برزو و نه‌ عبدالله هیچ‌كدام‌ نمی‌خواستند چشم‌ به‌ چشم‌ شوند. برزو پیشترها نیش‌ می‌زد كه‌ چرا عبدالله زن‌ و بچه‌اش‌ را بی‌كس‌ گذاشته‌ و رفته‌. اگر چیزی‌ به‌ زبان‌ می‌آورد، عبدالله هم‌ چیزی‌ می‌گفت‌ كه‌ خیلی‌ بد می‌شد. هر دو كنار كشیده‌ بودند و گاهی‌ دزدكی‌ همدیگر را می‌پاییدند.
ناگهان‌ عبدالله از جا راست‌ شد.
راننده‌ گفت‌: "كجا؟ می‌خواهیم‌ بریم‌."
"وا می‌گردم‌."
افتاد تو خیابان‌ها و كوچه‌ها. خودش‌ هم‌ نمی‌دانست‌ كجا می‌رود. خوب‌ نبود دست‌ از پا درازتر برود خانه‌. یك‌ گونی‌ برنج‌ یا چند بسته‌ چای‌ اگر با خودش‌ آورده‌ بود، خار چشم‌ درویش‌ را می‌شكست‌. خویشاوندها نمی‌گفتند "با این‌ دار بلندت‌ به‌ درد چه‌كاری‌ می‌خوری‌؟"
جلو خودش‌ نمی‌گفتند. اما خالودرویش‌ كه‌ رودربایستی‌ نمی‌كرد، تا می‌رسید می‌گفت‌: "كسی‌ كه‌ پای‌ سفرة‌ پدرش‌ ننشسته‌، از این‌ بهتر نمی‌شه‌."
نگاه‌ كردن‌ به‌ چشم‌ پیرمرد سخت‌ بود. كاش‌ همان‌ سال‌ كه‌ هیچ‌كس‌ زنش‌ نمی‌داد، برای‌ همیشه‌ از ده‌ می‌رفت‌. هر كس‌ دختر داشت‌ می‌گفت‌، نمی‌داند پدر و مادرش‌ كیستند، مرده‌اند، زنده‌اند؟ خالودرویش‌ به‌ جانش‌ رسید. اگرچه‌ برزو دلش‌ به‌ ماه‌بگم‌ می‌كشید، درویش‌ مردانگی‌ كرد و دخترش‌ را به‌ عبدالله داد. گفته‌ بود: "در راه‌ خدا كاری‌ می‌كنیم‌، این‌ هم‌ بچة‌ خودمونه‌." و عبدالله شده‌ بود داماد او. كاری‌ می‌كرد، نانی‌ می‌خورد. دیگر كسی‌ نمی‌گفت‌ پدرش‌ كیست‌، مادرش‌ كیست‌؟ این‌كه‌ گفتن‌ نداشت‌؛ پیرمردها همه‌ یادشان‌ مانده‌ بود كه‌ عبدالله را زیر گزها پیدا كرده‌ بودند. كی‌ بود، شهریور بیست‌ بود؟ سالی‌ كه‌ مردم‌ از گشنگی‌ علف‌ می‌خوردند و آب‌ در پیالة‌ گلی‌ می‌نوشیدند، چند خانوار از بندرعباس‌ آمده‌ بودند. گاوباز بودند. گاو نداشتند، اما مردم‌ گاوباز صدایشان‌ می‌كردند. از گشنگی‌ چوب‌ می‌جویدند. خرما هم‌ نبود بخورند. در سایة‌ نخل‌ها و گزها بار انداخته‌ بودند. پاییز بود. بزرگشان‌ می‌گفت‌، از دست‌ آبله‌ سیاه‌ گریخته‌اند.
یك‌ روز بازیاری‌ خرچرمة‌ كدخدا را برده‌ بود پشت‌ گزها كه‌ زیر دمش‌ را سفت‌ كند، به‌ چرمه‌ چسبیده‌ بود و هن‌هن‌ می‌كرد كه‌ شنید بچه‌ای‌ می‌گرید. بچه‌ خواب‌آلود بود و چشم‌هایش‌ را می‌مالید. بازیار كارش‌ را كه‌ كرد رفت‌ پیش‌ او. بچه‌ تازه‌ بیدار شده‌ بود و های‌های‌ می‌گریست‌. دوسه‌سالش‌ بود. و این‌ بچه‌ شد عبدالله.
برای‌ همین‌ بود كه‌ دلش‌ نمی‌خواست‌ برگردد. رگ‌ و ریشه‌ای‌ نمانده‌ بود، رود بی‌كسی‌ همه‌چیز را با خود برده‌ بود.
"اون‌ لنج‌ كجا می‌ره‌؟"
رسیده‌ بود به‌ بارانداز و دودل‌ مانده‌ بود. لنج‌ پر می‌شد. زن‌ و مرد توش‌ می‌نشستند. شلوغ‌ بود. دوباره‌ پرسید: "كجا می‌ره‌؟"
"جزیره‌."
نپرسید كدام‌ جزیره‌، سوار شد. آفتاب‌ می‌تابید. سال‌ها پیش‌ شنیده‌ بود كه‌ گاوبازها در سال‌ آبله‌ای‌ به‌ جزیره‌ رفته‌اند. یادش‌ نبود به‌ خارك‌، شیف‌، هنگام‌ یا كدام‌ گورستان‌؟ هر چه‌ بود، چیزی‌ او را به‌ آن‌جا می‌كشاند، یادگاری‌ گنگ‌ و دور. چیز دیگری‌ نبود، دریا بود كه‌ بارها دیده‌ بود و گاهی‌ پرنده‌ای‌ كه‌ سیخكی‌ فرود می‌آمد، سینه‌ به‌ آب‌ می‌زد و بالا می‌گرفت‌. می‌رفت‌ تا جای‌ دیگر تند فرود بیاید و آن‌گاه‌ همگی‌ روی‌ آب‌ بنشینند. خوش‌ بودند. پا و نك‌شان‌ سرخ‌ بود و پرهاشان‌ سفید.
عبدالله سیگار می‌كشید. زنی‌ تو روی‌ مردش‌ می‌خندید، جوان‌ بود.
"تا جزیره‌ خیلی‌ راه‌ است‌؟"
جوان‌ گفت‌: "مگه‌ تو خونه‌ات‌ اون‌جا نیست‌؟"
"نه‌."
جوان‌ گفت‌: "تو جزیره‌ دیدمت‌. یادم‌ می‌آد یه‌ روز از خودم‌ ماهی‌ خریدی‌."
"ماهی‌ می‌فروشی‌؟"
"می‌فروختم‌، دیگه‌ نه‌."
عبدالله مانده‌ بود كه‌ چه‌ بگوید. هیچ‌گاه‌ به‌ جزیره‌ نرفته‌ بود، تا چه‌ رسد ماهی‌ بخرد.
كوچه‌هایی‌ كه‌ هرگز ندیده‌ بود و آشنا می‌نمود. گشت‌، از این‌ كوچه‌ به‌ آن‌ كوچه‌. خسته‌ شد. روبه‌ روی‌ در خانه‌ای‌ ایستاده‌ بود. كودكی‌ او را دید و ترسید، دوید توی‌ خانه‌. مادرش‌ آمد، گفت‌: "با كی‌ كار داری‌؟"
عبدالله جا خورد: "كار. . . با كسی‌ كاری‌ ندارم‌."
"پس‌ این‌جا نگهبانی‌ می‌دی‌؟"
"دوستی‌ داشتم‌، گفتن‌ خونه‌ش‌ تو همین‌ كوچه‌ است‌."
"كیه‌؟"
"غنی‌آبادی‌، آجركاره‌، پارسال‌ كویت‌ بود."
"همچو آدمی‌ تو جزیره‌ نیست‌."
از كوچه‌ دور شد. می‌رفت‌ و می‌گشت‌ میان‌ ماهی‌فروش‌ها: "این‌ مردی‌ كه‌ می‌آد هم‌سیمای‌ من‌ نیست‌؟ سبیلش‌ كمی‌ سفید شده‌، موهاش‌ كمی‌ ریخته‌. اون‌ زن‌ چه‌ چشم‌های‌ درشتی‌ داشت‌! انگاری‌ خدر نگاهم‌ كرد. بچه‌ای‌ هم‌ بغلش‌ بود."
الكی‌ گفت‌: غنی‌آبادی‌، سر زبانش‌ آمد. وگرنه‌ غنی‌آبادی‌ یزدی‌ بود و در آن‌جا كاری‌ نداشت‌. تنها یك‌بار در كویت‌ از دور دیده‌ بودش‌. خداكرم‌ گفته‌ بود: "این‌ همان‌ مردی‌ است‌ كه‌ خانة‌ حاج‌ صلبوخ‌، پدر سمیره‌، را ساخته‌ است‌."
این‌ درست‌ كه‌ روزی‌ غنی‌آبادی‌ به‌ حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: "می‌روم‌ جزیره‌، زود هم‌ می‌آیم‌." اما خانه‌اش‌ آن‌جا نبود.
حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: "هر چه‌ پول‌ می‌خوای‌ می‌دهمت‌، بمان‌ و كار ما را نیمه‌كاره‌ ول‌ نكن‌."
غنی‌آبادی‌ گفته‌ بود: "نمی‌دانم‌ چرا یاد جزیرة‌ شیف‌ افتادم‌. چندساله‌ می‌خوام‌ برم‌ آن‌جا را ببینم‌."
صلبوخ‌ گفته‌ بود: "بناها همه‌شان‌ دیوانه‌اند. چهل‌ سال‌ ایران‌ بوده‌، یادش‌ نبوده‌ برود جزیره‌، امروز كه‌ ما باهاش‌ كار داریم‌ فیلش‌ یاد هندوستان‌ كرده‌."
هر چه‌ بود، گچ‌بری‌اش‌ دیدن‌ داشت‌. عبدالله هم‌ دیده‌ بود، رفته‌ بود، خانة‌ نوساز صلبوخ‌ را ببیند. سمیره‌ نشسته‌ بود تلویزیون‌ تماشا می‌كرد. او رفته‌ بود آشتی‌ كند و گپ‌ و گفتاری‌. توی‌ راهرو كه‌ رسید، ماند. روی‌ دیوار، آجرها انگار بازی‌ می‌كردند. هیچ‌ نبود و همه‌چیز بود. چندتا آجر روی‌ هم‌ شده‌ بود كوه‌، برجسته‌ می‌نمود. جای‌ دیگر فرومی‌رفت‌ و گود می‌شد، آن‌جا را رنگ‌ آبی‌ زده‌ بودند. در گوشه‌ای‌ دیگر عقابی‌ با بال‌های‌ گشوده‌ می‌خواست‌ بنشیند، كم‌پیدا بود و رنگ‌ آجرها چیزی‌ بود میان‌ زرد و سفید. خوبی‌اش‌ به‌كم‌پیدایی‌ آن‌ بود. پرنده‌ بالای‌ دیوار را گرفته‌ بود. برجستگی‌ و فرورفتگی‌ داشت‌ اما دیوار یكدست‌ بود و دست‌ كه‌ می‌زدی‌ در دریا فرونمی‌رفت‌. به‌ چشم‌ دریا می‌آمد.
"این‌ كار كیه‌؟"
سمیره‌ گفته‌ بود: "یه‌ استاد ایرانی‌، تازه‌ اومده‌."
از دیدن‌ سمیره‌ گذشته‌ بود. نمای‌ خانه‌ و گچ‌بری‌ها را دیده‌ بود و بیرون‌ رفته‌ بود.
یادش‌ بود كه‌ زن‌ حاج‌ صلبوخ‌ گفته‌ بود: "دستمزد خوبی‌ بهش‌ دادیم‌، بی‌همتاست‌."
هر چه‌ بود، از كویت‌ تا بوشهر آجرها دست‌بردار نبودند، می‌آمدند: كوه‌، دریا، عقاب‌. راستی‌ مگر غنی‌آبادی‌ چندساله‌ بود؟ شاید پدرش‌ آجركار بوده‌ و او از بچگی‌ پیشش‌ كار می‌كرده‌. خدر او چرا زود رفته‌ بود سربازی‌؟ خودش‌ كه‌ نرفته‌ بود. انگشت‌های‌ غنی‌آبادی‌ چه‌ ریختی‌ است‌؟ چه‌ دست‌هایی‌ داشته‌ و چه‌ چشم‌هایی‌! هنوز نرسیده‌، سمیره‌ را هوایی‌ كرده‌ بود. از همه‌ بدتر این‌كه‌ نمانده‌ بود: "كار دارم‌." با آن‌ چشم‌های‌ كویری‌اش‌، دو چشم‌ میشی‌ كه‌ بادهای‌ گرم‌ بهش‌ خورده‌ باشد.
"نكنه‌ دیوانه‌ شده‌م‌ و خودم‌ نمی‌دونم‌؟ ماه‌بگم‌ شنیده‌ كه‌ برگشته‌ام‌، برزو بهش‌ گفته‌. مردم‌ می‌گن‌ دلش‌ سیاه‌ست‌. كسی‌ كه‌ دست‌ پدر و مادر رو سرش‌ نبوده‌، دلش‌ تو دل‌ آدم‌ نمی‌ره‌."
شنیده‌ بود ماه‌بگم‌ پشت‌ سرش‌ سنگ‌ سیاه‌ انداخته‌. اگر نینداخته‌ بود كه‌ برمی‌گشت‌. او كه‌ رفته‌ بود و توی‌ سواری‌ هم‌ نشسته‌ بود، چرا بیرون‌ آمد؟ می‌گفتند چند سال‌ پیش‌ كه‌ عبدالله برگشته‌ بود به‌ ایران‌ و هر كاری‌ می‌كردند نمی‌ماند، ماه‌بگم‌ سنگ‌ سیاهی‌ پشت‌ سرش‌ پرت‌ كرده‌ بود و گفته‌ بود: "برو كه‌ هرگز وانگردی‌!"
خداكرم‌ همیشه‌ می‌گفت‌: "باور مكن‌، زن‌ها آسمون‌ پشمی‌ درست‌ می‌كنن‌."
"اگه‌ چهل‌تا سنگ‌ سیاه‌ هم‌ انداخته‌ باشن‌، من‌ وا می‌گردم‌."
خوب‌ هم‌ رسید. آفتاب‌ زرد می‌شد. سواری‌ كمی‌ دور از ده‌شان‌ می‌گذشت‌، ایستاد. می‌بایستی‌ پیاده‌ می‌رفت‌ تا به‌ ده‌ برسد. مرده‌كشی‌ از بوشهر می‌آمد، از كنارش‌ گذشت‌. و تا او به‌ ده‌ برسد آفتاب‌ نشسته‌ بود و مرده‌كش‌ برگشته‌ بود.
توی‌ ده‌ نرفت‌، از بیراهه‌ زد به‌ خاكستان‌ رسید. می‌ترسید آشنایی‌ ببیندش‌ و برود به‌ خالودرویش‌ بگوید، عبدالله آمده‌. یا بگوید، سر مادرت‌ را بتراشند عبدالله! كجا بوده‌ای‌ كه‌ امروز دلت‌ هوای‌ خانه‌ات‌ كرده‌؟
در خاكستان‌ فانوسی‌ می‌سوخت‌، سیاهی‌ مردی‌ پیش‌ می‌آمد. ایستاد تا نزدیك‌ شود. هر چه‌ می‌آمد نمی‌رسید. گویی‌ دلش‌ نمی‌آمد روی‌ مزارها پا بگذارد، پایش‌ را بلند می‌كرد و هی‌ می‌آمد و نمی‌رسید. عبدالله جلو رفت‌. سی‌ پاره‌ای‌ زیر بغل‌ مرد بود، عرقچین‌ سفید و ریش‌ انبوه‌، پیراهن‌ و شلوار سفید پوشیده‌ بود. تلوتلو می‌خورد. روی‌ خاكریز كنار نخلستان‌ كه‌ رسید، نزدیك‌ بود بیفتد. عبدالله او را شناخت‌. حسین‌كرم‌ بود، گوشش‌ سنگین‌ بود و همیشه‌ سر مزارها سی‌پاره‌ می‌خواند. و اكنون‌ از بس‌ خوانده‌ بود، چشمش‌ سیاهی‌ می‌رفت‌.
بالای‌ خاكریز مانده‌ بود و می‌ترسید پا بردارد. عبدالله رفت‌ پایین‌ آوردش‌. منگ‌ بود، گفت‌:
"خونة‌ ما كجاست‌؟"
"همین‌ راه‌ راست‌ بگیر و برو، می‌رسی‌ به‌ خونه‌ت‌."
"تو كی‌ هستی‌؟ به‌ جا نمی‌آرمت‌. چه‌ می‌گویی‌، ها؟"
"می‌گم‌ مزار خدر عبدالله كجاست‌؟" عبدالله این‌بار بلندتر گفت‌.
"كدام‌ عبدالله، همونی‌ كه‌ زیر گزها پیداش‌ كردن‌؟"
"ها، همون‌."
حسین‌كرم‌ مانند كسی‌ كه‌ در خواب‌ گپ‌ می‌زند، گفت‌: "گمونم‌ عبدالله خودش‌ مرده‌ باشد، خیلی‌ ساله‌ ندیده‌مش‌."
"بچه‌ش‌ كه‌ مرده‌، كجا خوابیده‌؟"
"بچة‌ خالودرویش‌ زیر بن‌ اون‌ كنار خوابیده‌." درخت‌ سدری‌ نشان‌ داد و در راه‌ كه‌ می‌رفت‌ با خود می‌گفت‌: "عبدالله چه‌ داشت‌ كه‌ بچه‌ داشته‌ باشه‌. . ."
در روشنایی‌ فانوس‌ دهنة‌ بیل‌ و دست‌ گوركن‌ پیدا بود، از گودال‌ خاك‌ بیرون‌ می‌ریخت‌. مزاری‌ آماده‌ می‌شد. درخت‌ كنار ایستاده‌ بود. خاموش‌ و انبوه‌، برگی‌ نمی‌جنبید. اگر بادی‌ می‌وزید، زوزه‌اش‌ بلند می‌شد. باد تند چرا، باد گلشكافی‌ هم‌ اگر از شمال‌ می‌آمد، شیونش‌ را بلند می‌كرد.
عبدالله پای‌ كنار رسید و بی‌آن‌كه‌ بخواهد، نشست‌. خاك‌ را مشت‌ كرد و سپس‌ موهایش‌ را چنگ‌ زد: "روزی‌ كه‌ رفتی‌، روزی‌ كه‌ آوردنت‌ من‌ كجا بودم‌؟"
دیگر چه‌ بود؟ كسی‌ تفنگ‌ به‌ دست‌ می‌دوید، یخچالی‌ جابه‌ جا می‌شد و انگشتانی‌ به‌ هم‌ مالیده‌ می‌شدند. خدر دلتنگ‌ بود، سینه‌هایی‌ كوچك‌ و كم‌پیدا، سینه‌ای‌ سوخت‌. پرنده‌ای‌ بال‌ گشود و رفت‌. كشالة‌ رانی‌ خونین‌ بود و روی‌ زمین‌ كشیده‌ می‌شد. ساختمانی‌ آجری‌ به‌ هوا می‌رفت‌، دستی‌ در هوا آجرها را كنار هم‌ می‌چید. زنی‌ لیك‌ و شیون‌ می‌كرد، پیرمردی‌ بند گاو به‌ دست‌ كنار جاده‌، روی‌ پاها تا می‌شد. و دو چشم‌ درشت‌ میشی‌ غنی‌آبادی‌ توی‌ دیواری‌ پیدا و ناپیدا می‌شد. چشم‌ها بزرگ‌ و ناگهانی‌ ندیدار می‌شدند.
"بی‌كس‌تر از من‌ كسی‌ نبود."
"تو از كجا آمده‌ای‌؟ خودت‌ را كشتی‌."
صدایی‌ شنید. آب‌ چشم‌ و بینی‌ جامه‌اش‌ را تر كرده‌ بود. پشنگ‌ آب‌ پیشانی‌اش‌ را خنك‌ كرد. گوركن‌ بود، فانوس‌ به‌ دست‌ و خاك‌آلود، زیر بغل‌ عبدالله را گرفت‌ بلندش‌ كرد. او را نشناخت‌. عبدالله او را به‌ جا آورد، همانی‌ بود كه‌ می‌گفتند رفته‌ بود زیر دم‌ چرمة‌ كدخدا را سفت‌ كند؛ همان‌ مردی‌ كه‌ هرگز بچه‌دار نشد و سرانجام‌ گوركن‌ از آب‌ درآمد.
گفت‌: "تو چه‌كاره‌اش‌ هستی‌؟"
"هیچ‌ كاره‌اش‌."
گوركن‌ گفت‌: "خدا بیامرزدش‌، زن‌ خوبی‌ بود. پرندوش‌ مرد." عبدالله راست‌ شد. یك‌ مزار آن‌سوترك‌ بود.
"مزار خدر عبدالله كجاست‌؟"
گوركن‌ سرش‌ را خاراند و گفت‌: "هوشم‌ نیست‌. نمی‌دونم‌ این‌ مزار خدره‌ یا اون‌ یكی‌." بعد گفت‌: "خدایا، مو به‌ درد هیچ‌ كاری‌ نمی‌خورم‌."
عبدالله گفت‌: "خالو، تو عبدالله را می‌شناسی‌؟"
"كیه‌ كه‌ نشناسه‌."
"می‌گم‌. . . برادری‌، كس‌ و كاری‌ نداشت‌؟"
گوركن‌ كلوخی‌ را كه‌ داشت‌ در گور تازه‌كنده‌ای‌ می‌افتاد، با دهنة‌ بیل‌ گرفت‌ و گفت‌: "خودش‌ بود و گل‌ و گندش‌ ." و نیشخندی‌ زد.
عبدالله گفت‌: "تو گاهی‌ پیش‌ پدر مادرش‌ می‌رفتی‌ كه‌ ببینی‌ بچة‌ دیگه‌ای‌ داشته‌اند یا نه‌؟"
"آها. یه‌ شب‌ رفتم‌. راست‌ و پاكش‌ بخواهی‌ دوسه‌تا بچة‌ شكم‌لخت‌ دور و بر چادرشون‌ بازی‌ می‌كردن‌. اشكم‌رو هم‌ گرفته‌ بودن‌. اما نمی‌دونم‌ بچة‌ پیرمحمد بودن‌ یا بچة‌ كس‌ دیگه‌. درسته‌، مردك‌، پیرمحمد بانگش‌ می‌كردن‌." بعد گفت‌: "ها، ها. . . مزار خدر عبدالله اون‌جاست‌."
عبدالله نگاه‌ كرد، هر دو مزار گلی‌ بود و پارچة‌ روی‌شان‌ كشیده‌ بودند. این‌ یا آن‌، مزاری‌ بود مانند همة‌ مزارهای‌ دیگر. راه‌ افتاد. پاره‌ای‌ از شب‌ رفته‌ بود. در میان‌ همة‌ خانه‌ها، سیاهی‌ خانه‌ای‌ بود مانند همة‌ خانه‌های‌ دیگر. توی‌ سرا نخلی‌ بود مانند همة‌ نخل‌های‌ دیگر. گاوی‌ علف‌ می‌خورد، خری‌ زاره‌ می‌داد، پیرمردی‌ آب‌ از چاه‌ می‌كشید، فانوسی‌ روشن‌ بود. و دیواری‌ بود مانند همه‌ دیوارهای‌ گلی‌ كه‌ انگار دو چشم‌ میشی‌ میان‌ خشت‌هایش‌ به‌ آدم‌ نگاه‌ می‌كرد.
عبدالله روی‌ دیوار گردن‌ كشید. دید او نشسته‌ است‌ با جامة‌ سیاه‌ و تن‌ و پیكری‌ كه‌ گوشت‌ آورده‌ بود. سفیدخاره‌ بود و مینار از گردنش‌ افتاده‌ بود و موهای‌ سفیدش‌؛ ماه‌بگم‌.
از دیوار پایین‌ آمد. راه‌ خاكی‌ را پیش‌ گرفت‌. راهی‌ بود مانند همة‌ راه‌ها. مرده‌كشی‌ از شهر می‌آمد مانند همة‌ مرده‌كش‌های‌ جهان‌. باز هم‌ رفت‌، دور شد، مانند همة‌ رفتن‌هایی‌ كه‌ رفته‌ بود ولی‌ این‌بار برگشت‌ پشت‌ سرش‌ را نگاهی‌ كرد. در روشنای‌ فانوس‌، سایة‌ نخلی‌ روی‌ دیوار شكسته‌ بود مانند همة‌ سایه‌های‌ دیگر. و در درگاه‌ آن‌ خانه‌، زنی‌ نشسته‌ بود كه‌ مانند هیچ‌ زن‌ دیگری‌ نبود.